لیلا بیا! سوغاتی از سوریه آوردند!

تقدیم به همسران شهدای مدافع حرم

بی‌سایه‌ی بالای سر چندی‌ست بانویت
سنگینی یک زندگی بوده‌ست بر دوشش

این شانه‌ها را طاقتی بسیار بود اما
افتادن این بار هم زودست بر دوشش

دردی که توی سینه با غم توطئه می‌کرد
باکودتای خیس چشمانش مواجه بود

سرکوب می‌شد اغتشاشاتی که در دل داشت
با گازاشک‌آور که نه! با چشم اشک‌آلود

او شیمیاییِّ تمام خاطراتت بود
نه! بمب‌های خاطره خنثی نمی‌گردند

آن شانه‌های خسته و خاکی پر از مین‌اند
ای کاش بر آن شانه‌ها تکیه نمی‌کردند!

هرشب برایت نذر بسم‌الله برمی‌داشت
در سینه‌اش انبوه بی‌پایانی از یک درد

تسبیح توی دست او آهسته‌آهسته
«انا الیه راجعون» را زمزمه می‌کرد

یک واژه قبل از نام تو آمد مزین شد
وقتی که اعلامیه‌ات را منتشر کردند

آن بغض‌های کهنه وا شد مثل بمبی که
یک لحظه در سردشتِ چشمش منفجر کردند

تشییع می‌شد پیکر مجنونِ معشوقش
لیلا بدون گریه در حال تماشا بود

داغی که می‌سوزاند آش پشت پایت را
سنگینیِ بغضِ بلاتکلیف لیلا بود

گویی نفس در ریه‌های آسمان کم شد
آن روز گلدان‌ها و گل‌ها زود تب کردند

همسایه‌ای فریاد می‌زد از سر کوچه
لیلا بیا سوغاتی از سوریه آوردند…!

تقویم هم یادش نرفته بهمنت را…

تقویم هم یادش نرفته بهمن‌ات را
تا پای تیغ آورده بودی گردنت را

شب‌های جبهه دشمنت هم گیج می‌شد
وقتی منوّرهای چشم روشنت را…

تاول نشانده روی جسمت گاز خردل
این میوه‌های نوبر روی تنت را…

این‌بار ماه از آسمان افتاده پایین
وقتی پلنگی‌بودن پیراهنت را…

ای قهرمان صحنه‌های آتش و خون
پایان نده این قصه‌های تن تنت را…

جا ماند از ثبت عروجت دوربینت
خواندی برای بار آخر جوشنت را…

کپسول اکسیژن نفس‌هایش گرفته
وقتی شنید «إنّاإلیهِ»… گفتنت را…

هربار منعم می‌کنی با گفتن از دینت!

هربار منعم می‌کنی با گفتن از دینت
پس می‌زنی من را تو با اخلاق دیرینت

قربان شکلت! عاقبت این دختر شاعر
عاشق‌شدن را می‌گذارد جزء آیینت

این‌بار یک زن بیستون را قصد کندن داشت
تلخی نکن این‌گونه با بانوی شیرینت!

سردی شبیه چتر برفی توی بهمن‌ماه
داغم شبیه هرچه هیزم توی شومینه‌ت

این دختر لوس و سبک را عاشق خود کرد
یک روز خیلی اتفاقی چشم سنگینت

از پنجره گاهی نگاهم کن، نمی‌بینند
همسایه‌های بی‌خود و شاید خبرچینت!

وقتی خلاف دانشم وابستگی دارند
این ریه‌های لعنتی با دود ماشینت-

یعنی که شَهرت مثل من دیوانه کم دارد
هر گوشه از چشمان من دارالمجانینت…

این چشم‌های قهوه‌ای هم کافئین دارند
قدری نگاهم کن که خواهی داد تسکینم!

صیاد من حس کن که جان داده‌ست آهویت!

گم می‌شود در لابه‌لای خرمن مویت
یک مزرعه با جنبش مشکیِّ گیسویت

با یک تلنگر باعث یک مشت بارانی
این چشم‌های لعنتی هستند جادویت

گاهی «کمانچه»های عالم کوک غم دارند
نت‌ها پریشان می‌شود با اخم «ابرو»یت

با تلخیِ نسکافه‌ها باید کنار آمد
وقتی که دورم از لبِ مانند کندویت

جانت سلامت پادشاهم کاش بگذاری
سرباز زن باشد شبی در برج و بارویت

سنگینی یک اسلحه چیز زیادی نیست
– گفتی به طعنه نشکند بانو النگویت! –

یک زن تمام قدرتش در عشوه‌هایش نیست
بگذار تا ثابت کنم از زور بازویت-

کمتر نخواهد بود دستان لطیفی که
می‌آورد هر عصر چای قندپهلویت

وقتی نباشم خوب می‌فهمی نخواهی داشت
آن خنده‌های قاه‌قاه و این هیاهویت

یک عمر رفتن‌های بی‌برگشت باعث شد
باشی همیشه سوژه‌ی شعری که بانویت-

می‌گوید و آرایه در آرایه می‌میرد
صیاد من حس کن که جان داده‌ست آهویت!

تو ثابت کرده‌ای دل سنگی اما باز خوش‌بینم

زمان دل‌ربایی کردن آخر بازه‌ای دارد
به از این باش با من چون غرور اندازه‌ای دارد

ولی جای تعجب نیست این‌که عاشقت هستم
حماقت‌های من دیگر خودش آوازه‌ای دارد

ولع دارم به بوی عطر تو چون روزه‌داری که
کنار سفره افطار نان تازه‌ای دارد

تو را در نقشه شهر خیالم رسم خواهم کرد
که در هر نقطه‌اش از خاطراتت سازه‌ای دارد

تو ثابت کرده‌ای دل سنگی اما باز خوش‌بینم
که قلعه‌های سنگی هم دری… دروازه‌ای… دارد!

عشق مثل مال دنیا درخور قیمت نبود…

هرکجا پا می‌گذاری آتشی افروخته
قطعاً از این دلبری‌کردن جگرها سوخته

عطر آغوشت چنان پیچیده معلوم است که
دکمه‌هایت را نسیمی بر لباست دوخته

با وجود مزه‌ی لب‌هات باید دور ریخت
هر چه را زنبور در کندوی خویش اندوخته

جام پلکت را نزن بر هم حرامش می‌کنی
مستی از چشمان تو شاید شراب آموخته

صد قصیده حرف دارم تا برایت… بگذریم
در غزل، گفتن ندارد حال این دل‌سوخته

عشق مثل مال دنیا درخور قیمت نبود
سود کرده یوسفش را هرکسی نفروخته!

هیچ‌خطی مثل ابروی تو نستعلیق نیست!

مثل شعری قابل تحسین که بی‌تشویق نیست
هیچ‌خطی مثل ابروی تو نستعلیق نیست!

چشم‌هایت مثل اقیانوس آرامی‌ست که
با پریشان‌بودن من قابل تطبیق نیست

عشق یعنی «جبر» یعنی «احتمال» رفتنت
راه‌حلّ زندگی وقتی به جز «تفریق» نیست

آمدی اما برای رفتنت آماده‌ام
سرنوشت هیچ موجی تا ابد تعلیق نیست!

هیچ‌وقت این شاهنامه آخر خوبی نداشت
زندگی با «بی‌تو»بودن قابل تلفیق نیست

هیچ‌چشمی بعد تو شعری به من القا نکرد
هیچ‌خطی غیر از ابروی تو نستعلیق نیست!

این سرطانی که تو باشی!

شرطی شده‌ام تجربه‌ام گفت زمانی که تو باشی
رد می‌شود از خازن قلبم جریانی که تو باشی!

می‌ریخت به دهلیز غزل‌های دلم خون عجیبی
تزریق عسل کار تو بود و شریانی که تو باشی

سر می‌روم از حس عجیبی که به چشم تو دلم داشت
سر می‌روم از کالبد بی‌هیجانی که تو باشی

افتاده عجب شور به سنتور تمام مژه‌هایم
با چهچهه‌ی گوشه‌ای از جامه‌درانی که تو باشی

در دهکده‌ی سبز و مینیاتوری چشم تو یک شب
من می‌شوم آهوبره‌ی فرشچیانی که تو باشی

چون غده‌ی بدخیم درون دل من باش خودش خواست
سلول به سلول تنم این سرطانی که تو باشی!

یوسفم دیگر چرا من را به چاه انداختی؟!

سیلِ چشمان مرا امشب به راه انداختی
کنج پستوی گلویم بغض و آه انداختی

خواستی تا بعد از این یادت نیاید هرچه بود
عکس‌های یادگاری را سیاه انداختی

من پلنگی بی‌قرارم از همان روزی که تو
توی بغض استکانم «قرص ماه» انداختی

تاکِ ابروهای خود را پیچ و تابش دادی و
توی جام گیج چشمان نگاه انداختی

من همان دوشیزه‌ی پاکم که تو با چشم‌هات
دلبری کردیّ و او را در گناه انداختی

گم شدم در خرمن موهای تو، پیداش کن
سوزنی را که در این انبار کاه انداختی!

دل به نارنج لبت بستم، به چالِ گونه‌هات
یوسفم دیگر چرا من را به چاه انداختی؟

پهن کن دام دلت را زیر پای دیگری
ای زلیخا تورِ خود را اشتباه انداختی