این سرطانی که تو باشی!

شرطی شده‌ام تجربه‌ام گفت زمانی که تو باشی
رد می‌شود از خازن قلبم جریانی که تو باشی!

می‌ریخت به دهلیز غزل‌های دلم خون عجیبی
تزریق عسل کار تو بود و شریانی که تو باشی

سر می‌روم از حس عجیبی که به چشم تو دلم داشت
سر می‌روم از کالبد بی‌هیجانی که تو باشی

افتاده عجب شور به سنتور تمام مژه‌هایم
با چهچهه‌ی گوشه‌ای از جامه‌درانی که تو باشی

در دهکده‌ی سبز و مینیاتوری چشم تو یک شب
من می‌شوم آهوبره‌ی فرشچیانی که تو باشی

چون غده‌ی بدخیم درون دل من باش خودش خواست
سلول به سلول تنم این سرطانی که تو باشی!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *