یوسفم دیگر چرا من را به چاه انداختی؟!

سیلِ چشمان مرا امشب به راه انداختی
کنج پستوی گلویم بغض و آه انداختی

خواستی تا بعد از این یادت نیاید هرچه بود
عکس‌های یادگاری را سیاه انداختی

من پلنگی بی‌قرارم از همان روزی که تو
توی بغض استکانم «قرص ماه» انداختی

تاکِ ابروهای خود را پیچ و تابش دادی و
توی جام گیج چشمان نگاه انداختی

من همان دوشیزه‌ی پاکم که تو با چشم‌هات
دلبری کردیّ و او را در گناه انداختی

گم شدم در خرمن موهای تو، پیداش کن
سوزنی را که در این انبار کاه انداختی!

دل به نارنج لبت بستم، به چالِ گونه‌هات
یوسفم دیگر چرا من را به چاه انداختی؟

پهن کن دام دلت را زیر پای دیگری
ای زلیخا تورِ خود را اشتباه انداختی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *