من دختر کبریت فروشم!

چون پیرزنی خسته که در بُهتِ خیابان سبدش گم شده باشد…
در صحن طلاییِّ تو ای کاش دلم حال بدش گم شده باشد

در بازی بین من و دنیا همه‌ی عمر فقط سوخته‌ام، کاش
تاسی بدهی دست حریفم تو که هر شش عددش گم شده باشد!

شب شعله کشیده، تب موهام دخیل‌اند به این پنجره‌فولاد
چون دختر کبریت‌فروشم که شبی چارقدش گم شده باشد!

اندازه ی دریای خزر وسعت اشکی‌ست درونم که بعید است
این بغضِ ترک‌خورده در این ولوله‌ها جزرومَدَش گم شده باشد

وقتی که به صندوق امانات سپردم همه‌ی بال و پرم را…
من ماندم و یک گنبد و روحی که فقط کالبدش گم شده باشد..

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *