آخر «بی‌بی» چشم تو «شاه»م را بغل کرده

کسی که مصرع بی‌سرپناهم را بغل کرده
نشسته توی چشمانم نگاهم را بغل کرده

کسی که بین موهایم به رنگ «گندم» عادت کرد
«هبوط»ش را نفهمید و «گناه»م را بغل کرده

نشستم پای این کُنده که دودش را به خوردم داد
ورم کرده گلویم بس که آهم را بغل کرده

پلنگ وحشی چشمم به تو در آب چنگ انداخت
من از این برکه بیزارم که ماهم را بغل کرده!

تحصن می‌کنی در من، برایم شرط بگذاری
تو یک مشروطه‌خواهی که سپاهم را بغل کرده

دلم را بُر نزن دیگر، نمی‌فهمی چه خوشحالم
که آخر «بی‌بی» چشم تو «شاه»م را بغل کرده!

دوباره دزدکی «گیلاس» می‌چینم زمانی‌که
لبت لب‌های سرخِ روسیاهم را بغل کرده

از اینکه جاده‌ها بویِ تو را دارند فهمیدم
خیابان‌های آغوشِ تو راهم را بغل کرده!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *