صیاد من حس کن که جان داده‌ست آهویت!

گم می‌شود در لابه‌لای خرمن مویت
یک مزرعه با جنبش مشکیِّ گیسویت

با یک تلنگر باعث یک مشت بارانی
این چشم‌های لعنتی هستند جادویت

گاهی «کمانچه»های عالم کوک غم دارند
نت‌ها پریشان می‌شود با اخم «ابرو»یت

با تلخیِ نسکافه‌ها باید کنار آمد
وقتی که دورم از لبِ مانند کندویت

جانت سلامت پادشاهم کاش بگذاری
سرباز زن باشد شبی در برج و بارویت

سنگینی یک اسلحه چیز زیادی نیست
– گفتی به طعنه نشکند بانو النگویت! –

یک زن تمام قدرتش در عشوه‌هایش نیست
بگذار تا ثابت کنم از زور بازویت-

کمتر نخواهد بود دستان لطیفی که
می‌آورد هر عصر چای قندپهلویت

وقتی نباشم خوب می‌فهمی نخواهی داشت
آن خنده‌های قاه‌قاه و این هیاهویت

یک عمر رفتن‌های بی‌برگشت باعث شد
باشی همیشه سوژه‌ی شعری که بانویت-

می‌گوید و آرایه در آرایه می‌میرد
صیاد من حس کن که جان داده‌ست آهویت!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *