هربار منعم می‌کنی با گفتن از دینت!

هربار منعم می‌کنی با گفتن از دینت
پس می‌زنی من را تو با اخلاق دیرینت

قربان شکلت! عاقبت این دختر شاعر
عاشق‌شدن را می‌گذارد جزء آیینت

این‌بار یک زن بیستون را قصد کندن داشت
تلخی نکن این‌گونه با بانوی شیرینت!

سردی شبیه چتر برفی توی بهمن‌ماه
داغم شبیه هرچه هیزم توی شومینه‌ت

این دختر لوس و سبک را عاشق خود کرد
یک روز خیلی اتفاقی چشم سنگینت

از پنجره گاهی نگاهم کن، نمی‌بینند
همسایه‌های بی‌خود و شاید خبرچینت!

وقتی خلاف دانشم وابستگی دارند
این ریه‌های لعنتی با دود ماشینت-

یعنی که شَهرت مثل من دیوانه کم دارد
هر گوشه از چشمان من دارالمجانینت…

این چشم‌های قهوه‌ای هم کافئین دارند
قدری نگاهم کن که خواهی داد تسکینم!

1 دیدگاه برای «هربار منعم می‌کنی با گفتن از دینت!»

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *