واگویه

چون عنکبوتی خسته و افتاده در تارم
کمتر مرا در دام تنهایی بیازارم

هل می‌دهی حجم زیاد خاطراتت را
در تک‌تک سلول‌های مغز بیمارم

تلخی بغضی در گلویم داد خواهد زد:
با غلظتی بیش از گذشته از تو بیزارم!

افسردگی! این معضل ناشیِّ بی‌انصاف
باعث شده از خواب راحت چشم بردارم

با خود کمی واگویه هم چیز عجیبی نیست
باید سراپا من به حرفم گوش بسپارم!

امشب خودم را میهمان قهوه خواهم کرد
تا با خودم قول و قراری تازه بگذارم

یک قهوه مابین من و یک صندلی خالی
از مشتی از ناگفته‌هایم باز سرشارم

روشن نکن ای کافه‌چی این بار شمعی را
تا عکسی از تنهایی‌ام در ذهن نسپارم

تنها «خودم» مهمان من در این شب شعرست
حل می‌شوم در قهوه‌ای که روی میزم هست

شعری قرائت شد برای حاضرین در جمع
تشویق و سوت و جیغِ برهم‌خوردن یک دست!

شاعر میان خیلِ تنهایی‌یِ آن کافه
بعد از غزل‌خوانی سر جای خودش ننشست!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *