اسطوره

شاعری از روی میزش کاغذی برداشته
می‌نویسد تا همان‌جایی که جوهر داشته

گرچه بعداً روی نیزه می‌رود اسطوره‌اش
بیت اول قهرمان قصه‌اش «سَر» داشته!

یک نمای بسته ـ قبل از واقعه ـ پشت دری
مادری که در بغل یک یاس پرپر داشته

حال می‌آید که مشکی‌پوش فرزندش شود
آن که روی گردنش مهر پیمبر داشته

بی‌پدر بودن در این سن مرگ تدریجیّ توست
خوب می‌فهمد تو را هرکس که دختر داشته

روی این بیت آب می‌ریزد؛ چرا؟ شاعر چه شد؟
شاید این بیت «ششم» را نذر «اصغر» داشته!

صحنه‌ها از چارچوب چشم «زینب» دیدنی‌ست
گویی از این پنجره تصویر بهتر داشته!

یک غزل را سر بریدند و از آن یک قطعه ماند
کربلا هفتاد و دو بیت مصور داشته!

این حلقه که در دست چپم هست اضافی‌ست

همچون پسری خسته که دنبال معافی‌ست
هرقدر دویدم پیِ چشمان تو کافی‌ست!

این پاشنه‌ها بی تو برای چه بلند است؟
این حلقه که در دست چپم هست اضافی‌ست!

در چشم تو اردو زده یک لشگر یاغی
با این منِ بی‌اسلحه آخر چه مصافی‌ست؟!

عاشق نشدی حال مرا خوب بفهمی
در مذهب تو عشق خودش کار خلافی‌ست!

پایان خوشی نیست برای دلِ در بند
مثل غزلی خسته که پابند قوافی‌ست!

واگویه

چون عنکبوتی خسته و افتاده در تارم
کمتر مرا در دام تنهایی بیازارم

هل می‌دهی حجم زیاد خاطراتت را
در تک‌تک سلول‌های مغز بیمارم

تلخی بغضی در گلویم داد خواهد زد:
با غلظتی بیش از گذشته از تو بیزارم!

افسردگی! این معضل ناشیِّ بی‌انصاف
باعث شده از خواب راحت چشم بردارم

با خود کمی واگویه هم چیز عجیبی نیست
باید سراپا من به حرفم گوش بسپارم!

امشب خودم را میهمان قهوه خواهم کرد
تا با خودم قول و قراری تازه بگذارم

یک قهوه مابین من و یک صندلی خالی
از مشتی از ناگفته‌هایم باز سرشارم

روشن نکن ای کافه‌چی این بار شمعی را
تا عکسی از تنهایی‌ام در ذهن نسپارم

تنها «خودم» مهمان من در این شب شعرست
حل می‌شوم در قهوه‌ای که روی میزم هست

شعری قرائت شد برای حاضرین در جمع
تشویق و سوت و جیغِ برهم‌خوردن یک دست!

شاعر میان خیلِ تنهایی‌یِ آن کافه
بعد از غزل‌خوانی سر جای خودش ننشست!

قهوه‌ها وقتی تو هستی بی‌شکر شیرین‌ترند

قهوه‌ها وقتی تو هستی بی‌شکر شیرین‌ترند
قهوه‌چی امشب نیاور بر سر این میز قند!

سر به زیر انداز لطفاً! جز به من خیره نشو
خوش ندارم چشم‌هایت از همه دل می‌برند!

دختران کوچه‌ی ما چشم‌شان دنبال توست
پیش‌شان تا می‌رسی آهسته‌تر قدری بخند

چشم‌شان آقا محمدخان قاجار است و تو
لطفعلی‌خانی و از زیباترینِ خانِ زند!

باز حساسم نکن شلوار جینت را نپوش!
می‌شوی شهزاده‌ای دخترکُش و دخترپسند!

آن‌قدَر دل می‌بری از من که یادم می‌رود
شب شده باید دل از این لحظه‌های خوب کند!

کاش تعطیلش نمی‌کردند قهوه‌خانه را
پشت میزی که تو باشی من نخواهم شد بلند

با اشک به دیوار به اعلامیه‌هایم…

چون نور گذر کرده‌ای از قرنیه‌هایم
ای داغ‌ترین دغدغه‌ی ثانیه‌هایم

سرفصل خبرهای مهمی‌ست وجودت
من خط‌خطیِ ساده‌ی این حاشیه‌هایم

تو گوشه‌ای از باغ نشستی لبِ ایوان
من عاشق عکاسی از این زاویه‌هایم!

انگار نفس‌های تو قلیان دوسیب است
سنگین شده؛ سرگیجه گرفته ریه‌هایم!

نامحرم و نااهل زیاد است بینداز
یک چادرِ مشکی به سر مرثیه‌هایم!

ای کاش بمیرم وَ تو سرتاسر کوچه
با اشک به دیوار… به اعلامیه‌هایم…

من دختر کبریت فروشم!

چون پیرزنی خسته که در بُهتِ خیابان سبدش گم شده باشد…
در صحن طلاییِّ تو ای کاش دلم حال بدش گم شده باشد

در بازی بین من و دنیا همه‌ی عمر فقط سوخته‌ام، کاش
تاسی بدهی دست حریفم تو که هر شش عددش گم شده باشد!

شب شعله کشیده، تب موهام دخیل‌اند به این پنجره‌فولاد
چون دختر کبریت‌فروشم که شبی چارقدش گم شده باشد!

اندازه ی دریای خزر وسعت اشکی‌ست درونم که بعید است
این بغضِ ترک‌خورده در این ولوله‌ها جزرومَدَش گم شده باشد

وقتی که به صندوق امانات سپردم همه‌ی بال و پرم را…
من ماندم و یک گنبد و روحی که فقط کالبدش گم شده باشد..

آخر «بی‌بی» چشم تو «شاه»م را بغل کرده

کسی که مصرع بی‌سرپناهم را بغل کرده
نشسته توی چشمانم نگاهم را بغل کرده

کسی که بین موهایم به رنگ «گندم» عادت کرد
«هبوط»ش را نفهمید و «گناه»م را بغل کرده

نشستم پای این کُنده که دودش را به خوردم داد
ورم کرده گلویم بس که آهم را بغل کرده

پلنگ وحشی چشمم به تو در آب چنگ انداخت
من از این برکه بیزارم که ماهم را بغل کرده!

تحصن می‌کنی در من، برایم شرط بگذاری
تو یک مشروطه‌خواهی که سپاهم را بغل کرده

دلم را بُر نزن دیگر، نمی‌فهمی چه خوشحالم
که آخر «بی‌بی» چشم تو «شاه»م را بغل کرده!

دوباره دزدکی «گیلاس» می‌چینم زمانی‌که
لبت لب‌های سرخِ روسیاهم را بغل کرده

از اینکه جاده‌ها بویِ تو را دارند فهمیدم
خیابان‌های آغوشِ تو راهم را بغل کرده!

من حبه‌ی قند توام؛ بردار چایت را!

من، حبه‌ی قند توام، بردار چایت را
حل کن در آن قانونِ تلخِ انزوایت را

کی می‌رسد آلوچه‌های چشمِ برّاقت؟
در چشم خیسم می‌تکانی شاخه‌هایت را؟

اسطوره‌ی آرامشم بودی ولی حالا
له کرده‌ای حسّ مرا؛ بردار پایت را!

تو عاشقی یا من؟ نمی‌دانم! بیا امشب
با فرمولی اثبات کن این ادعایت را

یک لحظه عاشق باش و من هم عشق تو باشم
یک ثانیه با من عوض کن خب تو جایت را!

صف می‌کشی با شاه و سربازت در این شطرنج
رو کن برایم نقشه‌های کودتایت را!

سر می‌بُری نسلِ تمام خاطراتم را
مختومه کن پرونده‌ی جرم و جنایت را

من وصله‌ی ناجور هر پیراهنی هستم
دیگر تو مجبوری بنوشی تلخ! چایت را

جغرافیای سرد چشمانم مه‌آلوده‌ست
دیگر برای گریه‌کردن شانه‌هایت را…