اگر از بودن لب‌های تو زنبورعسل بو ببرد…

اگر از بودن لب‌های تو زنبورعسل بو ببرد
هیچ عجب نیست که از قند لبت شهد به کندو ببرد

تو گذر می‌کنی از شهر وَ کم‌مانده که زیبایی تو
دست افسانه‌ی نارنج مرا تا لب چاقو ببرد

نه به سنجاق سرم دست نزن روسری‌ام می‌افتد
چه کسی خرمن موهای مرا باز به سیلو ببرد؟!

می‌شود از سر موهای شرابی‌م بچینی انگور
صبر کن صبح شود شاعره‌ات شانه به گیسو ببرد

باد، دیوانه‌ی عطر خوش مردانه‌ی پیراهن توست
تو به هر سو بروی باد خودش را به همان سو ببرد

بعد از آن بوسه که جغرافی افکار مرا ریخت به هم
می‌شود زلزله در من اگر اسمی کسی از او ببرد!

کم شده رونق بازار گز و پولکی و قند و نبات
گفتم از بودن لب‌هاش نباید احدی بو ببرد!